اجازه هست؟ سلام عزیز مهربون اجازه هست بشم فدات؟ اجازه هست تو شعرمن اثر بذاره خنده هات؟ شب که میشه یواش یواش با چشمک ستاره هاش اجازه هست از اسمون ستاره کش برم برات؟ اجازه هست بیای پیشم یکم بگم دوست دارم؟ تو هم بگی دوسم داری بارون بشم دل ببارم بریم تو باغ اطلسی بی رنج و درد بی کسی بهت بگم اجازه هست گل روی موهات بذارم اجازه هست خیال کنم تا اخرش مال منی؟ خیل کنم دل منو با رفتنت نمیشکنی؟ اجازه هست خیال کنم بازم میای می بینمت؟ با اون چشای مهربون دوباره چشمک میزنی؟ طپش طپش با چشمکت غزل بگم بری تو ؟ با اتکا به عشق توتو زندگی برم جلو؟ هر چی بگی نه نمیگم جونم بخوای برات میدم هرچی میخوای بهم بگو فقط بهم نگو برو اجازه هست بازم تو خواب بوس بکارم کنج لبات یه شعر تازه تر بگم به یاد شرم گونه هات نشونیتو بهم میدی تا پنخون از چشم همه ورق ورق نامه بدم بازم برات همیشه مهربون من نامه رسید به انتها فقط یه چیز یادت باشه بازم به خواب من بیا
سلام دوستای گلم من اومدم بعد ازسه ماه با اینکه دلم نمیخواست که وبم و ول کنم ولی بعضی وقت ها میومدم و به همه سر میزدم بدون نظر بچه ها واسم دعا کنین یه رشته ی خوب قبول شم خوب توی این روزها چه کار کردید از دوستم الناز خبری ندارید ممنونم با اینکه نیومدم تا اپ کنم ولی خیلی ها لطف کردن و برام کامنت میذاشتن

سلام به بهار سلام به رویش مجدد طبیعت امیدوارم دلت بهاری باشه و خداحافظ به زمستان البته زمستان از نظر بعضی ها مثل من قشنگه ولی بازم سرمای خاص خودشو داره خداحافظ به سختی های سال ٨٧ و سلام به امیدها و ارزوهای سال ٨٨ نمیدونم چه حسی هست ولی حس شادی و یا حس ناراحتی دارم نمیدونم چرا شاید واسه اینکه دیگه توی زندگیم سالی به عنوان ٨٧ ندارم و تنها خاطرات این سال واسم میمونه ولی سال ٨٧ سال خوب و پرباری بود الان تقریبا ٣:٣٠ دقیقه مونده به تحویل سال و من همچنان تنها و نمیدونم باید خوشحال باشم یا تاراحت ولی خوشحالم دوست دارم تو عزیزی که داری اپم و میخونی این اخر سالی بدونم از کجای ای سرزمین پهناور هستی و حتما واسم نظرتو بذار 
|
سلام سلام من اومدم تولدم بود ولی نشد به موقع اپ کنم ولی اومدم نمیدونم چرا مخابرات خواست اولین کادو رو بهم بده ولی من ...... چی بگم از کجا بگم وقتی بچه بودیم دلمون میخواست که خر چی زودتر بزرگ بشیم و واسه خودمو کارهایی رو انجام بدیم که بزرگترا انجامش میدن اما حالا چی .... الان چی الان هرچی کارای سخته افتاده پای ما از کنکور گرفته تا................ اخه این کنکورم داره میشه معذل حالا بعضی وقتا فکر میکنم کاش بچه بودیم انوقتا سرمونو با خیال راحت میذاشتیم رو بالش بدون هیچ دغدغه ای ولی حالا چی این جوونایی که دورو برمون میبینیم همه به همه چیز فکر میکنن جز خودشون و زندگیشون راشتش دلم میخواست که یه جشن تولد تو وبلاگم بگیرم و همه ی بچه هارو از قبل خبرشون کنم ولی حیف چرا نشد نمیدونم اخه چرا ولی دوستام خیلی هوامو دارنا خداییش اومدم با اینکه من اپ نکردم بهم تبریک گفتن الانم یه خورده میخوام پارتی بازی کنم و ازشون تشکر کنم از رفیق شفیق طیبه جیگر و الناز خانوم البته نمیدونم که الناز جون تولدش کی هست ولی پیشاپیش بهش تبریک میگم
فرشته بی کار: روزی مردی خواب عجیبی دید او دید که پیش فرشته هاست و به کار های انها نگاه میکند هنگام ورود دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین میرسند و باز میکنند و انها را داخل جعبه می گذارند . مرد از فرشته ای پرسید شما جه کار میکنید؟ فرشتته در حالی که داشت نامه را باز میکرد گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعا ها و تقاضا های مردم را از خداوند تحویل میگیریم. مرد کمی جلو تر رفت ، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذ هایی را داخل پاکت می گذارند و انها را توسط پیکهایی به زمین میفرستند. مرد پرسید: شماها چه کار میکنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمت های خداوندی را برای بندگان می فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته ای بیکار نشسته مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بی کارید؟ فرشته جواب داد اینجا بخش تصدیق جواب هاست، مردمی که دعا هایشان مستجاب شده ، باید جواب بفرستند، ولی فقط عده ی بسیار کمی جواب میدهند. مرد از فرشته پرسید : مردم چگونه میتوانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده فقط کافیست بگویند* خدایا شکر*
|